ღ۩۩ ღزندگی عمومیღ۩۩ ღ

کنارت بودم,چشمانت برق کودکانه اش را می زد,دامن صورتی ات را که می گفتی از لیز بودنش خوشت می آید پوشیده بودی,عصر که از حمام آمدی اصرار می کردی که موهایت را دم اسبی ببندم...

ساکت می نشتی جلویم و شانه و کشهای توت فرنگی ات را می آوردی و...

دامن صورتی ات پایت بود,لباست آبی بود و کفش هایت سیاه,نمی گذاشتی در کارهایت دخالت کنم,لباس خودت بود,خودت باید می پسندیدی...

کنار جوی آب ایستادی...

می شه بپرم؟می شه؟

گفتم نه...عمیق اگه پات لیز بخوره میافتی توش بعد همه ی لباس هات کثیف می شه...

به حرفم گوش نکردی...پریدی...دلم هری ریخت...

دلم میخواست سرت داد بزنم که بچه مگه بهت نمی گم خطرناک؟

اما...نگاهت که می کردم...می خندیدی...چیزی نشده بود...فقط از جوی آب پریدی...

چند سال بعد که بزرگ تر بشوی و جوی برایت کوچک باشد دیگر مثل الان برای پریدن از آن ذوق نمی کردی...

پس ...خندیدم...

بغلت کردم..بوسیدمت و گفتم مواظب باش تا یه وقت پات زخمی نشه ...

دیگر نمی خواهم اتفاق های کوچک که برای تو شگفتی آفرین است از تو بگیرم.فقط باید من بیشتر مراقبت باشم تا بتوانی راحت تر کودکی کنی و با شوق آنرا برای همه تعریف کنی...

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۸ساعت ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ توسط بی تو! نظرات () |

من از خواب و بیداری ها می ترسم.

از سایه های شب می ترسم.از فکرهای تنهایی ام در رختخواب می ترسم.من می ترسم لولوی شب ها بیاید...وقتی خواب بیدارم دست بر گلوی آرزوهایم بگذارد ...

من از نجواهای شبانه می ترسم.تازیانه ی باد بر تن برگ ها و صدای ناله هایش می ترسم...

راهی نیست...چاره ای نیست همیشه شب هست...هم جا شب هست...

چاره ای نیست جز...

جز آنکه تا خواب پاهای هوشیاری ام را نشکست به این معبد مخوف نروم...

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/٧ساعت ۳:٥۳ ‎ق.ظ توسط بی تو! نظرات () |

سلام...

هیس...ساکت باش...

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/٦ساعت ٧:٢۳ ‎ق.ظ توسط بی تو! نظرات () |

Design By : Night Melody